توی مدرسمون موکب زده بودن و واسه هرکلاس یه میز گذاشته بودن که پذیرایی هاشونو بیارن بزارن روش ...
من چیزی نبرده بودم ...
زنگ تفریح اول من و زینب و فاطمه سادات رفدیم یه دورکی تو حیاط زدیم ... چن نفر حلوا اوورده بودن ولی یکیشون انصافا خععععلی خوشمزه بود سه تایی ریختیم سرش و کل دیس رو خالی کردیم ... منو فاطمه سادات میخوردیم زینبم میریخت تو ظرفش که واس افطارش ببره خونه ...
آخه یادش نبود که امروز موکبا برپاس و روزه گرفت ...
خلاصه ما فقد حلوا خوردیم و فلافل ...
+ سه بار سه نفر بهم شیرکاکائو تعارف کردن ولی از اونجایی که میل نداشتم نخوردم ...
وقتی اومدم تو کلاس روی میزم شیرکاکائو بود...
چون این شیرکاکائو ها واسه بچه های کلاس ما بودن و اضافه هاشو بین بروبچ کلاس پخش کرده بودن ... یه لحظه فکر کردم ازراعیل قصد داره منو با شیر کاکائو بکشه ببره اون دنیا ... ولی فعلا که حالم خوبه ... شایدم بدون شیرکاکائو ازراعیل میومد سراغم ... خدارو چه دیدی :/
+ سر زنگ ریاضی دیدم روی یه صندلی یه چادر قلمبه شده هست ... ورش داشتم که زیرش رو ببینم ... حدودا 10 تا فلافل بود ... یهو فاطمه چادرو از دستم کشید گفت البته سه تاش واس خودم نیستا 
+ رونالدو از رئال رفته و همه بازیکنا غمباد گرفتن ... به همین دلیل به طرزی فجیع باختیم + فداسرشون ... مسابقات برگشتو که ازمون نگرفتن :)
+ دیشب خواب دیدم رونالدو واس این تو استدیو نبود چون تو پیاده روی اربعین بود 


واس هرکی خوابو تعریفیدم ترکید از خنده ... حالا نظرتون ؟! واقعیت نداره ؟؟؟
دیروز بزرگترین سوتی دوران مدرسمو دادم :
صبحگاه شروع شده بود و من به عنوان آخرین نفر از کلاس اومدم بیرون .
پایین پله ها ناظم ترسناکمونو دیدم که داشت با چشمای عقابیش منو هدف میگرفت ...
منم گفتم برم بروبچ کلاس کناری رو صدا کنم و راهمو کج کردم رفتم اونجا ...
تو کلاس بلند گفتم :
بچه ها فلانی (ناظممون) عصبانیه هااا
ینی داره از بالا سرش دود بلند میشه ...
روم رو برگردوندم از کلاس برم بیرون ناظم ترسناک ، عین ازراعیل پشتم بود 
و با راست و چپ بردن سرش گفت : من عصبانی نیستم 
منم فقد محل رو ترک کردم 

تا الان هم دارم خدارو شکر میکنم که نهمم و آخرین سالیه که میبینمش 
# التماس دعای فراوان ... #
علــــــــــ :/ ــــــــوم...ما را در سایت علــــــــــ :/ ــــــــوم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73