فاطمه سادات دودل بود بشه یا نه ... اونم تا امسال نشده بود ...
من بهش گفدم که بیا باهم بشیم ...
زینب هم که هرسال داره شورا میشه مِثِ همیشه اسم نوشت ...
من که اصن واس تبلیغم وقت نزاشتم یکم پول دادم روزنامۀ اون روز رو خریدم :

+ برای بزرگتر شدن عکس اینجا کلیک کنید :)
فقد اسم دومم رو فاکتور گرفدم یه وخ ریا نشه 
وختیکه داشت موقع تبلیغات میشد من گفدم که بیاین با هم یه تبلیغ سه تایی هم داشته باشیم ...
اولش اونا گفتن که همین روزنامه رو با اسم خودمون درست کنیم:/
خب من دو روز تمام سر درست کردن این روزنامه وقت گذاشته بودم و دلم نمیومد قبول کنم...
تصمیم گرفدم رُک و رو راست همینو بهشون بگم :)
اونا هم گفتن چه خوب شد که ما با هم رو راستیم ... چون اگه نمیگفتی هم تو دلت از ما عصبانی بودی و زحماتت هم کمرنگ تر میشد ...
خعلی خوشحالم که دوستام بچه نیستن ... اگه هر کس دیگه بود ممکن بود درک نکنه و شروع کنه به مسخره کردن و...
خلاصه زینب تبلیغشو یه چیز شبیه صفحۀ اول مجله درست کرد ... فاطمه سادات هم مونده بود چیکار کنه ... من که تو خونمون کاغذ کاهی داشتیم ، براش بردم مدرسه و زینب هم از دیکشنری یه متن به زبان های مختلف نوشت که :
از امپراطوری های مختلف " بعدش نمیدونم چی چی " که به فاطمه سادات رای دهید ...
بعدش هم به زبان امپراطوری های مختلف همون جمله رو پایینش نوشتیم 
ینی چنین آدمای مهمی هستیم ما که هر لحظه ممکنه ترور بشیم 


بعد فقد موند تبلیغات سه نفرمون که من این مثلثا رو توی کامپیوتر طراحی کردم و دادم فاطمه سادات که تو خونشون چاپگر رنگی دارن.
و اونم 114 تا ازشون چاپ کرد :)
رو یه ضلع این مکعب این بود :
سه ضلع دیگش هم اسم هرکدوممون بود که روی رنگ خاص خودش نوشته شده بود :
از اینا نفری یه چن تا یادگاری برداشتیم و یه چنتاش هم گم شدو چنتاشون رو هم دادیم دست معلمایی که خعلی ازشون خوششون اومده بود و ذوق کرده بودن :)
بقیۀ صد تا رو تو مدرسه دست بچه ها پخش کردیم 
موقعی هم که همۀ کاندیدا ها میرفتن روی سِن و خودشونو معرفی میکردن ما سه تا باهم رفتیم و از روی متنی که زینب نوشته بود خوندیم و گفتیم که در کل بهمون رای بدن دیه...
یه پاور پوینت هم من شب قبلش درست کرده بودم که موقع معرفی کردن خودمون پشتمون به نمایش گذاشته بشه ...
اون پاور پوینت همین دو صفحه بود که طبق زمانبندی هر یه خورده یه بار پشت سر هم تکرار میشدن :


خواهر فاطمه سادات هم که امسال اومده تو مدرسمون حساااابی تو هفتما برامون تبلیغ کرد :)
راستی خواهر فاطمه سادات هم مِثِ من قشنگ ترین اسم دنیا رو داره (ریحانه سادات ღ)
خلاصه با این همه تبلیغ حسابی تو مدرسه معروف شدیم :)
همون روزا بود که یه شبش زی زی (که امسال رفته یه مدرسۀ دیگه) بهم زنگید و باهم حرفیدیم ...
بعد من بهش گفتم که کاندیدا شدم :)
اونم گفت : عمرا رای بیاری !!
منم گفتم پس بیا شرط ببندیم : رای بیارم من بردم و نیارم تو بردی
هرکی که باخت ، باید برنده رو بوستان نرگس (یه پارک فقد برا خانوماس) مهمون کنه و هرچی سوار شدن و خوردن و ... رو پولشو بده
اونم قبول کرد ...
(راستی دوستان محض اطلاع : این نوع شرطبندی حرام نمیباشد ؛ چون اگه کسی که میبازه پول رو نده ، ما بلایی سر همدیگه نمیاریم،مجبورش نمیکنیم و ...)
- بلاخره شورا رو اعلام کردن و از نه نفر شورا فاطمه سادات اول شد : رئیس شورا
من چهارم شدم و زینب نفر دهم شد و رای نیاوورد :(
دقیقا همینی که هممون مطمئن بودیم مثل سال های پیش رای میاره ، رای نیاوورد :(
اگه قرار باشه به عنوان شورا کاری تو مدرسه انجام بشه، کارمون یک سوم برابر میشه ... که بعید میدونم چنین قراری باشه 
به هر حال زینب که خودش اصن ناراحت نشد و ما هم خوشحال و خندان به زندگیمون ادامه میدیم :)
***
تا الان که یه هفته و خورده ای از اعلام شورا گذشته و هیچ کاری نکردیم ... بلکه تا آخر سال بفهمم تو شورا چه میکنن ؟؟؟
زی زی هم یه مدته اصن زنگ نمیزنه 
حسابی ترسوندمش که میخوام کلی چیزای گرون بخرم و از این جوری حرفا ...
تا ببینیم چه شود ...
فعلا
ما را در سایت علــــــــــ :/ ــــــــوم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 82